ایلیا ابرقویی

S...A

هکلبری فین

نویسنده: کیومرث قنبری آذر و مسعود شاکرمی 

کارگردان : احسان مجیدی

ساختار بسیار خوبی داشت ، فوق العاده بود . از معروف ترین داستانهای ادبیات جهان است . تم اصلی داستان مبارزه با نژادپرستی است . 

فرم و شیوه اجرای این نمایش کاملا کلاسیک اجرا شد اما در عین حال فانتزی خاص خود را دارد .

داستان هکلبری فین جزئیات بسیار زیادی دارد ، هاک فکر می کند در کودکی مادرش را از دست داده و با پدر خشن با قیافه خنده دار که زندگی بدی را برای پسرش نصیب کرده و مردم شهر بخاطر این پدر پسر را هم از خود می رانند . هاک قلب رئوفی دارد و سعی می کند به دیگران کمک کند . 

هاک توسط آقای جکسون که وکیل مادرش بوده متوجه میشه که مادرش زنده هستش و در شهر کایرو زندگی میکنه ، بنابراین بر خلاف میل پدرش با جیم برده آقای اونیل به سمت کایرو حرکت میکنه و در طول مسیر اتفاق های خوب و بد براش به وجود میاد اما هاک به مسیرش ادامه میده تا مادرش رو بعد از سالهای طولانی وسخت ببینه . نکته اصلی این بود که نژاد افراد مهم نیست و اینکه جیم همه کاری برای هاک انجام میده و هاک متوجه میشه شاید رنگ پوستشان با هم متفاوت است اما شباهتهای زیادی با هم دارند .

ایلیا که خیلی از این نمایش لذت برد وسط نمایش از من قول گرفت که دوباره بیایم تا چند روز بعد هم قسمتهای خنده دار نمایش رو برام تعریف میکرد .

چون به ایلیا قول داده بودم دوباره نمایش رو با آرتین و دایی مهرداد رفتیم . 

 

برگ _ Leaf

درس امروز برگ و رگ برگها بود و مدل های مختلف برگ .

که گیاهان گاز کربنیک موجود در هوا که برای ما خوب نیست را می گیرند و به جای اون برای ما اکسیژن که بهش نیاز داریم رو تولید میکنند. بعضی از درختها سبز هستن و بعضی در فصل پاییز زرد میشن و برگ همه درختها مثل هم نیست .

سبزی رنگ برگ درختان بخاطر وجود کروفیل است که در برگ وجود داره . 

در فصل پاییز که طول روز کوتاه میشه درختان فرصتی برای دادن غذا به برگهایشان راندارند و باید تنها خود را سیر کنند و چون به برگها غذا نمیرسه آنها کم کم زرد میشوند و سپس به زمین می ریزند ، ایلیا خیلی حواسش به اطراف هست به آقای ترابی گفت ولی اون درختها که رو به روی ما تو کوه هستن همیشه سبز هستن چرا ؟؟؟؟؟ که آقای ترابی گفت : چون اونها خیلی مقاوم هستند برگ اونها هم می ریزه ولی چون همه برگهاش با هم نمی ریزه ما متوجه نمیشیم.

بعد با کمک هم از همه گلدونهای خونه برگ چیدیم همه رو زیر میکروسکوپ چک کردیم و بعد ایلیا همه رو با چسب زد روی یه ورق بعد یه ورق دیگه روی برگ گذاشتیم و ایلیا با یه مداد سیاه روی برک به آرومی کشید البته قرار بود آروم باشه ولی بعضی جاهای برگ پرس شده بود که بعد یه سکه براش آوردم طرح اون رو هم رو ورق کشید .

خواندن و نوشتن

طبــق عادت همیشه تو نت دنبال کار جدید و منـحصر به فــرد میگشتم که با یه مطلب قشنگ روبرو شدم آمــوزش و یادگیری خواندن و طرز آموزش صحیح آموزش

آموزش و یادگیری خواندن در آموزش نوشتن تقدم دارد بچه ها ابتدا مهارت های شنیدن و گفتن را می آموزد و سپس خواندن آغاز میشود و در نهایت به نوشتن ادامه میدهند .

وجود کتابهای مناسب داستانی ، ورق و دفتر نقاشی ، مدادهای رنگی و لوازم نقاشی و کاردستی و اسباب بازی های ساده و … در کنار جو روانی سالم ناشی از دادن آزادی عمل نسبی به فرزندان . 

توجه به نیازها و علایق کودکان می توان فضای لازم برای بروز استعدادها و یادگیری و کسب توانایی جدید و در نهایت رشد کودک را فراهم می آورد .

لازم نیست هر روز یک مطلب جدید بیاموزد بعضی از روزها را با تمرین های مناسب سپری کنید .

بچه ها با کمک کردن در انجام کارهای روزمره خانه ، در حال یادگیری و مسئولیت پذیری هستند . اعتماد به نفس آنها قویتر خواهد شد و مستقل تر عمل خواهند کرد و احساس می کنند که بخش مهمی از خانه هستند . ما می توانیم یک یا دو کار  ساده را انتخاب کنیم و به آنها یه برنامه با صرف ناهار و شام و عصرانه و خواب و به اضافه اون چند تا کار که مد نظرمون هستند که را اطلاع دهیم یا توی دفتر روزانه یادداشت کنیم که هر زمان که خواستن برنامه روزانه شان را برایشان بخوانیم و تعداد کارهایی که انجام داده اند را تیک بزنیم که آنها بدانند می توانند مثل ما برنامه روزمره داشته باشن که طبق برنامه روز را پشت سر بزارن . البته تعداد وظایف را متناسب با سن بچه ها باید در نظر بگیریم .   

 

جادوگر کوچولو

برگرفته از داستان جادوگر کوچولو اثر { اوتفرید پرویسلر } ترجمه : سپیده خلیلی 

کارگردان : فریبا دلیری 

نویسنده : هادی حسنعلی

عروسی یکی از دوست های خوبمون بود و اجرای آخر نمایش جادوگر کوچولو که من و امیر رفتیم عروسی ایلیا رو سپردیم به مامانا برای آرتین و دایی مهرداد هم بلیط رزرو کردم که با هم رفتن آرتین اولین باری بود که تئاتر کودک میرفته که خیلی هم خوشحال بوده از مامانا خواسته که دوباره با ایلیا بیاردش تئاتر بعدش هم با بازیگرها عکس انداختن . 

داستان از این قرار بوده که جادوگر کوچولویی که خوب جادوگری انجام نمیداد تصمیم می گیرد در جشن جادوگرها شرکت کند که البته ورود بچه های جادوگر به این جشن ممنوع است . او پنهایی وارد این جشن میشود . ولی آنها متوجه حضور او شده و تنبه اش می کنند و جارویش را می گیرند و مجبورش میکنند هفت شبانه روز پیاده به خانه اش باز گردد . اما جادوگر کوچولو مصمم به این کار است و برای همین تمرین های بی وقفه خود را آغاز می کند در طول داستان در جاهایی به کمک مردم نیازمند می رود . 

از جمله سه پیرزن که دنبال هیزم می گردند ، اسب قهوه ایی که صاحبش با او رفتاری خشن داشت و دختر گل فروشی که گلهایش هیچ عطر و بویی نداشت و همه این کارها خلاف مقررات حرفه جادوگرهاست . او حتی روزهای تعطیل هم از جادوگری بر نمیداشت . 

اما همه این کارها از دید جادوگری بدجنس دور نماند و او همان کسی است که مخالف ورود جادوگر کوچولو به جمع جادوگران است . {دو تا پای کوتاه برای این نقش جادوگر بدجنس ساخته بودن که اون با زانو روش می نشست و حرکت میکرد که گاهی توی حرکت به مشکل میخورد و میگفت باید به فکر پای جدید باشم با این حرکت هم قد آدم کوتوله ها شده بود } و به جادوگر کوچولو حسادت میکرد سال بعد توی گرد همایی جادوگرها مدام از جادوگر کوچولو بد میگفت و کتاب جادوگر کوچولو رو گرفت و توی آتیش سوزاند و اون رو بیرون کرد و جادوگر کوچولو چون همه جادوها رو بلد بود احتیاجی به کتاب نداشت با جادو خوب تونست همه کتابهای جادوگرها رو بسوزونه تا اونها دیگه نتونند جادوی بدی انجام دهند .

دو تا نکته مهم داشت :

اولین نکته : دنیایی که نمایش پیش چشم بیننده قرار داده بود پر از امید و آرزو بود . 

نکته دوم : اجتناب از پند و اندرز به صورت مستقیم است .

 


 

ماه و ژیار

چهارشنبه ها شب امیر تهران نمیاد با دوستاش میرن والیبال و چون خسته هستش تو خونه مهرشهر میمونه ما با ایلیا بیشتر برنامه میذاریم که بریم تئاتر که هم تنهایی سخت بهمون نگذره هم ایلیا به برنامه های نمایشی برسه .

تالار هنر همیشه دو تا تئاتر داره ولی من ترجیح میدم هر دفعه یه تئاتر برم چون همیشه برنامه داشته باشیم و بعدش راجب تئاتر صحبت کنیم نکات خوب رو با هم چک میکنیم و در موردش حرف میزنیم که اگه چیکار میکرد بهتر بود یا چه کار قشنگی کرد ما هم میتونیم تو زندگی از این روش استفاده کنیم ولی اگر دو تا تئاتر بریم درسته حرف زیاد میشه ولی گیرایی بچه ها در تئاتر دوم کمتر میشه و شاید اثر کمتری داشته باشه برای من راهش مهم نیست برام در درجه اول تاثیری که روی ایلیا میزاره مهمه و این جوری تعداد دفعه های زیادی رو میتونیم با هم سپری کنیم .

ماه و ژیار 

نویسنده : حمیدرضا نعیمی 

کارگردان : علیرضا دهقانی 

نمایش درباره پسری است که مادرش را گم کرده و میخواهد ماه را پیدا کند چرا که باور دارد ماه او را به مادرش میرساند .

شاپرکی که دیروز از پیله بیرون آمده و فردا نیست می شود و پلنگی که حس میکنه به پایان مسیر زندگیش رسیده .

پسرک داستان ما اسمش ژیار بود و اهل کردستان که شبانگاه گذشته دشمن به آبادیشون حمله کرده بود و ژیار با دوستاش به سمت بیابان پناه میبرن که ژیار خیلی از اونها بیشتر دویده و گم شده و راه خانه را گم کرده است ، چون مادرش قبلا به او گفته بود اگر روزی هم را گم کردیم خبر سلامتی هم را از ماه بگیریم و از او بخواهیم راه خانه را به ما نشان دهد .

هر کدام در آرزوی دیدن ماه بودن که نسیم روی صحنه آمد همه جا میچرخید بهشون گفت که ابر سیاه جلوی ماه است میرود تا تلاش کند شاید بتواند آنها را به آرزویشان برساند ولی هر چه تلاش کرد نشد . شاپرک روی پر بال نسیم نشست و پیش ابر سیاه رفت ولی باز حریف ابر سیاه نشد 

شاپرک می خواهد ماه را ببیند تا درک کند چرا همه ی زیباییها مخصوص ماه است . پلنگ که بعد از تنها ماندن از ظلم شکارچیان در دامان ماه بزرگ شده می خواهد با آن وداع کند و ژیار که به مادرش قول داده اگر روزی از هم دور افتادند به ماه نگاه کنند و از حال هم با خبر شوند . 

اما ماه در این شب حیاتی برای این سه موجود بیگناه اسیر دست ابر سیاه است و رخ نشان نمیدهد .  ابر سیاه دوست داره ماه و برای خودش نگه داره نسیم بهش میگی ماه اگر امشب هم برای تو باشه تو رو فردا خورشید به بارون تبدیل میکنه و میای پایین ولی ابر سیاه میگه نه ماه فقط برای منه . پلنگ و شاپرک و ژیار هم سر ماه دعوا داشتن هر کسی می خواست ماه برای اون باشه تا بتونه شب اش رو سپری کنه بلاخره شاپرک گفت : نه من یه شب دیگه ماه و میبینم شما ها کاری که دارید واجب تر از منه ، ژیار هم گفت : منم یه شب دیگه ماه و میبینم که بتونه مامانم رو نشونم بده حق با پلنگ هستش که میگه شب آخر زندگیش هستش . در این موقع ماه از اون بالا اومد پایین همه خوشحال بودن ابر سیاه گفت : با این همه از خود گذشتگی من چطور میتونستم ماه رو برای خودم نگه دارم ماه به همه امید دوباره داد به پلنگ گفت : کی به تو گفته آخر زندگیته ؟؟؟؟ بپر بالا و پایین زندگی کن شاد باش . وقتی ژیار گفت : به من بگو مادرم رو چطوری پیدا کنم ؟؟؟ گفت : ژیار تو فلوت داری بزن برای مادرت اون باید تو رو پیدا کنه تو نمی تونی . ژیار هم روی تخته سنگی نشست و شروع به فلوت زدن کرد تا مادرش رو پیداش کرد .

 

ســفید بـرفــی و هـفــت کــوتــولــه

واقعا هفت تا آدم کوتوله با لباسهای رنگارنگ داستان این نمایش با سفیدبرفی و هفت کوتوله ما توی فیلم دیزنی و کتاب داستانمون خیلی متفاوت بود .

ملکه دستور قتل سفیدبرفی رو داده بود که مستخدم اون چون سفیدبرفی را دوست داشت و می رونست که ذاتأ دختر خوش قلبی هستش اون و تو جنگل رها میکنه و بر میگرده به ملکه میگه مرده . 

سفیدبرفی در حال گریه توی جنگل بوده که با شاهزاده روبه رو میشه و چند تا کوتوله داشتن یواشکی نگاه شون میکردن . ملکه بد جنس از توی آیینه جادویی میبینه که هنوز زیباترین ملکه دنیا نیستش و هنوز سفیدبرفی زنده هستش و شاهزاده داره براش ساز میزنه و آواز میخونه ، خیلی عصبانی میشه و یه جادو میکنه که شاهزاده تبدیل به یه قورباغه عروسکی توی یه  قفس بشه که نتونه کمک سفیدبرفی بکنه سفیدبرفی هم بیهوش میشه و توی این زمان هفت کوتوله داستان ما که چهارتاش خانم و سه تاش آقا بودن اونها رو به خونشون میارن و با یه شعر شاد خودشون رو معرفی کردن و دور سفیدبرفی حلقه زدن و چرخیدن و چند روزی رو با هم سپری کردن و دنبال چاره بودن که شاهزاده رو نجات بدهند . 

ملکه با کلاغش غارغاری که کمی مثل هندی ها صحبت میکرد تصمیم میگیرن که  یه سیب سمی قرمز درست کنن و به سفیدبرفی بدن بخوره که بمیره . 

با تغییر قیافه و لباس هاشون میرن به جنگل سراغ کلبه آدم کوتوله ها و چون قیافه هاشون رو تغییر داده بودن سفیدبرفیاونها رو نشناخت و گول حرفشون رو خورد و سیب سمی رو گاز زد و نقش بر زمین شد تو این فاصله خابالو که یکی از کوتوله ها بوده میاد خونه و صحنه رو میبینه و میره باقی رو خبر میکنه ملکه و غارغاری با شنیدن صدای کوتوله ها قایم میشن ولی اونها پیداشون میکنن ملکه بدجنس توسط مجیک وند خودش از بین میره و ازش یه کلاه و عینک میمونه و کلاغ بخاطر آزادیش راه حل باطل شدن طلسم رو به کوتوله ها میگه با یکی از پرهای دم کلاغ که باید میمالیدن به قفس قورباغه طلسم شاهزاده باطل میشه و با همان پر کلاغ شاهزاده قصه ما کف پای سفیدبرفی مهربون رو قلقلک داد و سفیدبرفی مهربون و خنده روی ما نجات پیدا کرد . در آخر سفیدبرفی و شاهزاده به قصر شاهزاده رفتن که اونجا زندگی کنن و از کوتوله ها بخاطر اینکه اینهمه کمکشون کردن کلی تشکر کردن.

درآخر نمایش بچه ها میتونستن با بازیگرها عکس بندازن ایلیا گفت : من دوست دارم با شکمو عکس بندازم ، اخمو هم توی کادر ما بود عکس انداختم چند تا بعد اخمو با خالت قشنگی گفت میخوای با من هم عکس بگیری ایلیا گفت :تو اخمویی و من اخمو ها رو دوست ندارم .

گــــروفـــالــــو

نمایش هنری گروفالو 

نوشته بهرام جلالی که بر اساس داستانی از جـولیــا دونـالـدسـون است که یکی از بهترین داستانهای دنیاست و به کارگردانی آرش شریف زاده .

داستان یک بچه موش خیالباف و تنبلی است که پدر و مادرش تصمیم میگیرن موشی رو به جنگل بفرستن تا بتونه برای خودش غذا پیدا کنه .

وقتی موشی از خونه میاد بیرون که بره به جنگل برای خودش گردو و پسته پیدا کنه در راه با روح پدر بزرگش مواجه میشه پدربزرگش به کمکش میاد ، البته این روح یه نفر بود با لباس خواب که موشی میتونست ببینه و با پدر بزرگ مشورت کنه و پدربزرگش با موشی هم فکری میکرد بهش اعتماد به نفس داد تا به آخر جنگل بره و کلی گردو پسته جمع کنه ، موشی سر راهش یه روباه بود که البته از روباه بودن فقط یه دم داشت  ، دومین حیوان یه مار بود ، مار جذاب تر و دیدنی تر از همبازیانش بود ، در آخر جغد بود که هیچ نشانی از جغد نداشت البته هر چند تئاتر هنر نمایش و زبان است .

در آخر این موش داستان مابر اساس تخـــیــــل خودش یه موجــــــود خیـــــــالــــــی خیــــلی وحشـــتـنـــاک به نـــام (( گـــــروفـــــالـــــو )) ساخت که این حیوان را به شکل واقعی توصیف کرد و از آنچه این حیوانات میترسیدند بیشتر توضیح میداد به طوری که این حیوانات از خوردن موش کوچولو که همچین دوستی داره صرف نظر میکردن و پا به فرار میذاشتن .

ایلیا که خیلی تحت تاثیر این نمایش قرار گرفته بود مدام بعد تئاتر میگفت مامی من میخوام مثل موشی قهرمان باشم و باهوش بعدا که بزرگ شدم سگ دایی محسن شد برای من بهش یاد بدمبرای همه سگها استخوان پیدا کنه وبهشون بده و کمکشون کنه …

 

Song for Body

 . Head and Shoulders , Knees and Toes , Knees and Toes

 . Eyes , Ears and Mouth and Nose , Mouth and Nose 

یه شعر قشنگ و دلنشین برای آشنایی با اعضای بدن این شعر اولین شعری بود که ایلیا یاد گرفت اون موقع هنوز حرف زدن بلد نبود من میخوندم و ایلیا با دست همراهی میکرد . الان که گوش میدیم میگه هر کسی زودتر بخونه برنده هستش .

??? How Many

??? How many ??? How many 

??? Count with me ??? Count with me

??? How many ??? How many

??? Count with me ??? Count with me

 How many horns on a Unicorn ??? One . One Horn

 How many Wheels on a Bicycle ???  One , Two . Two wheels

 How many sides in a Tringle ??? One , Two , Three . Three sides 

 How many wings on a Butterfly ??? One , Two , Three , Four . Four wings

 How many Fingers on one hand ??? One , Two , Three , Four , Five . Five fingers 

How many Strings on my Gitar ??? One , Two , Three , Four , Five , Six . Six strings 

 How many days are in a week ??? One , Two , Three , Four , Five , Six , Seven . Seven days

 How many arms on an Octopus ???  One , Two , Three , Four , Five , Six , Seven , Eight . Eight arms 

 How many Players on a Baseball team ??? One , Two , Three , Four , Five , Six , Seven , Eight , Nine . Nine players  

 How many Pins in a Bowling lane ??? One , Two , Three, Four , Five , Six , Seven , Eight , Nine , Ten . Ten Pins 

 How many ??? how many ??? Count with me . Count with me 

…. Count with me 

Baa , Baa , Baa Sheep

??? Baa , baa , baa  Sheep , Have you any Wool 

. Yes , Sir . Yes , Sir . Three bags full 

. One for my teddy , One for Bo peep

. One for the little boy

. Who lives down street 

… Baa , baa , baa sheep 

یکی از شعرهای خیلی قدیمیه وموندگار هستش .

این شعر هر کجا امکان داره ما با یه تغییر کوچک بشنویم که تقریبا همه توی یه ریتم هستن .