ایلیا ابرقویی

ایلیا و دوستان

پارک پلیس

یه پیک نیک چقدر میتونه عصر جمعه رو دلپذیر کنه .

توی راه ایلیا همش منتظر بود برسه مدام سوال میکرد که کی میرسیم ، الان نزدیکیم ، الان تارا اومده ، میتونم توپ بیارم ، …
وقتی رسیدیم خیلی خوشحال بود برای بچه ها واقعا برنامه های تفریحی لازمه من تا جایی که بتونم سعی میکنم برای ایلیا برنامه های متنوع جور کنم . البته هر برنامه مثل پارک ، شهر بازی ، تاتر . … هر کدوم رو من به عنوان تشویق هم ازش استفاده میکنم .
تارا اول با ایلیا بازی نکرد مشغول عصرونه خوردن بود . که ایلیا تو ماشین میوه خورده بود و آماده بازی بود ، ایلیا رفت با خودش کلی توپ بازی کرد بعد با هم رفتن بازی کنن که امیر و آقای ترابی هم رفتن پیششون تا بهشون وسطی و خرس وسط یاد بدن وای حرکتهای آهسته نمی دونستن الان کجا باید برن مدام باید بهشون میگفتن که توپ الان دسته منه تو باید بری اون طرف . ایلیا قبلا دیده بود
که بچه ها گل میگیرن ولی شرایطش و نمیدونست هر توپی رو گل میدونست .
بعد هم با هم کلی روی چمنها جایی که یکم شیب داشت غلت زدن صدای خندشون لبخند رو لب آدم میاورد که بچه ها چه دنیای قشنگی دارن که ما ازش دور شدیم . من همیشه تو پارک یا جایی که امنه میزارم هر کاری که خطرناک نیست انجام بده برام کثیفی لباس ، سرما خوردگی و خیس شدن و … اصلا مهم نیست دوست دارم بخاطر این چیزها ذهنش درگیر نباشه راحت هر کاری دوست داره انجام بده .
بعد هم یه عصرونه مفصل خوردیم .
خیلی بهمون خوش گذشت …
 

فرشته خواب

شام خونه تارا دعوت بودیم . امیر زودتر اومد خونه که زود بریم همدیگه رو بیشتر ببینیم . بچه ها یه نیم ساعتی تو اتاق بودن به طور مسالمت آمیزی بازی میکردند چند دفعه سر زدم تارا کتاب میخوند و ایلیا با لگو سر گرم بود . بعد کلی با هم کارتون دیدن و یه عالمه خندیدن و بازی کردن  .

بعد آرزو جون دو تا پوست تخم مرغ که از قبل خالی کرده بود و داد که بچه ها با ماژیک رنگ کنند ایلیا تا اومد رنگ کنه اندازه فشاری که به تخم مرغ رو وارد کرد و نمی دونست  و اون شکست و آرزو جون یکی دیگه بهش داد که اونم انگار از مبل افتاد زمین و شکست ولی تارا کامل تخم مرغ اش رو آبی کرد و به ایلیا داد.

وای برای شام یه کوسه ماهی آرزو جون درست کرده بود به چه خوشمزه گی که بچه ها کامل غذا شون و خوردن چقدر هم جای عمو رضا (به قول تارا عمو ماهی خوار ) رو خالی کردیم .

تارا گفت خوابش میاد لباس خواب پوشید چراغ و خاموش کرد رو تخت خوابید از آرزو جون سوال کردم که چی کار کردی که پیشش نیستی خودش تنهایی میخوابه .

گفت براش گفتم که یه فرشته ایی هست به اسم فرشته خواب که اگر بچه ایی زود بخوابه تنهایی بخوابه مامانش فقط بیش سر بزنه خودش زود بخوابه صبح فرشته خواب زیر بالشتش یه جایزه میذاره . به نظرم فکر جالبی اومد وقتی اومدیم برای ایلیا تعریف کردم گفت تو برو تی وی نگاه کن من میخوابم من همیشه براش چراغ خواب روشن میکردم گفت مامی من نور هم لازم ندارم منم چراغ و خاموش کردم در کمال ناباوری دیدم خوابید من هم یه کتاب داشتم که زیر بالشتش گذاشتم  . 

 

باغ پرندگان تهران/Tehran Birds Park

در دل جنگل لـویـزان واقـع شده در دو فـاز طراحی شـده که در حال حاضر فـقط فـاز اول به بهره برداری رسیده است به نـام (دشتچر) که شامل پرنده هایی است که در قفس نگهداری میشوند و یا توان پرواز ندارند فاز دوم در حال احداث اسست و نام آن (آبچر) است که این فاز شامل پرندگانی است که قابلیت پرواز دارند .

قرارمون ساعت نه صبح توی پارکینگ باغ پرندگان بود مهرداد و آرتین و مامانا هم همراهمون بودن آقای ترابی هم با تلرا و آرزو جون اومدند میخواستیم آرتین هم با آقای ترابی آشنا بشه که آرتین هم اگر خوشش بیاد شروع کنه .

توی پارکینگ ماشین ها رو پارک کردیم بعد سوار ون شدیم رفتیم بلیط گرفتیم دوباره سوار ون شدیم جلوی درب اصلی پیاده شدیم یکمی پیاده روی داشت تا به در دیگه رسیدیم ورودیش خیلی زیبا بود میخواستند دیزاین قشنگی داشته باشه که واقعا خوب بود یه چند تا پرنده های ورودی مثل توکان نبود چون هوا ابری بوده ولی میشد بهتر هم باشه که نبود . جاده ایی که کنار قفسه ها کشیده بودن سرازیری به سمت پایین بود ولی پرنده های کمیابی نداشت بیشتر کبوتر بود و مرغ و خروس یه اسب و یه گاو هم اونجا بود

ولی بی نظیر ترین پرنده اش از نظر من قوی مشکی بود واقعاُُ بی نظیر بودن من دوست داشتم ساعتها نگاهشون کنم .

پلیکان و فلامینگو هم توی برکه ایی که بود روی آب شناور بودن دو تا پر پیدا کردیم بماند که بچه ها سر هر چیزی بحث شون بشه سر پیدا کردن برگ و پر و چوب … 

ایلیا و تارا از یه شیب تند چندین بار میرفتند بالا خودشون رو سر میدادند به سمت پایین آرتین که یک حدود یک سال و نیمشه هنوز قاطی بازی بچه ها نیست و گرنه سه تایی مشغول میشدن 

یه تخم غاز هم از لای بوته ها پیدا کردیم بعد فکر کردیم که این پرسنل چه نیمرو های توپی میخورن بعد آرتین و دایی مهرداد رفتن و من و مامان هم ناهار دعوت بودیم خونه آقای ترابی و آرزو جون که کلی هم تارا و ایلیا اونجا بازی کردن و در آخر تارا ملخ اش رو داد به ایلیا .