ایلیا ابرقویی

ایلیا و تئاتر

هکلبری فین

نویسنده: کیومرث قنبری آذر و مسعود شاکرمی 

کارگردان : احسان مجیدی

ساختار بسیار خوبی داشت ، فوق العاده بود . از معروف ترین داستانهای ادبیات جهان است . تم اصلی داستان مبارزه با نژادپرستی است . 

فرم و شیوه اجرای این نمایش کاملا کلاسیک اجرا شد اما در عین حال فانتزی خاص خود را دارد .

داستان هکلبری فین جزئیات بسیار زیادی دارد ، هاک فکر می کند در کودکی مادرش را از دست داده و با پدر خشن با قیافه خنده دار که زندگی بدی را برای پسرش نصیب کرده و مردم شهر بخاطر این پدر پسر را هم از خود می رانند . هاک قلب رئوفی دارد و سعی می کند به دیگران کمک کند . 

هاک توسط آقای جکسون که وکیل مادرش بوده متوجه میشه که مادرش زنده هستش و در شهر کایرو زندگی میکنه ، بنابراین بر خلاف میل پدرش با جیم برده آقای اونیل به سمت کایرو حرکت میکنه و در طول مسیر اتفاق های خوب و بد براش به وجود میاد اما هاک به مسیرش ادامه میده تا مادرش رو بعد از سالهای طولانی وسخت ببینه . نکته اصلی این بود که نژاد افراد مهم نیست و اینکه جیم همه کاری برای هاک انجام میده و هاک متوجه میشه شاید رنگ پوستشان با هم متفاوت است اما شباهتهای زیادی با هم دارند .

ایلیا که خیلی از این نمایش لذت برد وسط نمایش از من قول گرفت که دوباره بیایم تا چند روز بعد هم قسمتهای خنده دار نمایش رو برام تعریف میکرد .

چون به ایلیا قول داده بودم دوباره نمایش رو با آرتین و دایی مهرداد رفتیم . 

 

جادوگر کوچولو

برگرفته از داستان جادوگر کوچولو اثر { اوتفرید پرویسلر } ترجمه : سپیده خلیلی 

کارگردان : فریبا دلیری 

نویسنده : هادی حسنعلی

عروسی یکی از دوست های خوبمون بود و اجرای آخر نمایش جادوگر کوچولو که من و امیر رفتیم عروسی ایلیا رو سپردیم به مامانا برای آرتین و دایی مهرداد هم بلیط رزرو کردم که با هم رفتن آرتین اولین باری بود که تئاتر کودک میرفته که خیلی هم خوشحال بوده از مامانا خواسته که دوباره با ایلیا بیاردش تئاتر بعدش هم با بازیگرها عکس انداختن . 

داستان از این قرار بوده که جادوگر کوچولویی که خوب جادوگری انجام نمیداد تصمیم می گیرد در جشن جادوگرها شرکت کند که البته ورود بچه های جادوگر به این جشن ممنوع است . او پنهایی وارد این جشن میشود . ولی آنها متوجه حضور او شده و تنبه اش می کنند و جارویش را می گیرند و مجبورش میکنند هفت شبانه روز پیاده به خانه اش باز گردد . اما جادوگر کوچولو مصمم به این کار است و برای همین تمرین های بی وقفه خود را آغاز می کند در طول داستان در جاهایی به کمک مردم نیازمند می رود . 

از جمله سه پیرزن که دنبال هیزم می گردند ، اسب قهوه ایی که صاحبش با او رفتاری خشن داشت و دختر گل فروشی که گلهایش هیچ عطر و بویی نداشت و همه این کارها خلاف مقررات حرفه جادوگرهاست . او حتی روزهای تعطیل هم از جادوگری بر نمیداشت . 

اما همه این کارها از دید جادوگری بدجنس دور نماند و او همان کسی است که مخالف ورود جادوگر کوچولو به جمع جادوگران است . {دو تا پای کوتاه برای این نقش جادوگر بدجنس ساخته بودن که اون با زانو روش می نشست و حرکت میکرد که گاهی توی حرکت به مشکل میخورد و میگفت باید به فکر پای جدید باشم با این حرکت هم قد آدم کوتوله ها شده بود } و به جادوگر کوچولو حسادت میکرد سال بعد توی گرد همایی جادوگرها مدام از جادوگر کوچولو بد میگفت و کتاب جادوگر کوچولو رو گرفت و توی آتیش سوزاند و اون رو بیرون کرد و جادوگر کوچولو چون همه جادوها رو بلد بود احتیاجی به کتاب نداشت با جادو خوب تونست همه کتابهای جادوگرها رو بسوزونه تا اونها دیگه نتونند جادوی بدی انجام دهند .

دو تا نکته مهم داشت :

اولین نکته : دنیایی که نمایش پیش چشم بیننده قرار داده بود پر از امید و آرزو بود . 

نکته دوم : اجتناب از پند و اندرز به صورت مستقیم است .

 


 

ماه و ژیار

چهارشنبه ها شب امیر تهران نمیاد با دوستاش میرن والیبال و چون خسته هستش تو خونه مهرشهر میمونه ما با ایلیا بیشتر برنامه میذاریم که بریم تئاتر که هم تنهایی سخت بهمون نگذره هم ایلیا به برنامه های نمایشی برسه .

تالار هنر همیشه دو تا تئاتر داره ولی من ترجیح میدم هر دفعه یه تئاتر برم چون همیشه برنامه داشته باشیم و بعدش راجب تئاتر صحبت کنیم نکات خوب رو با هم چک میکنیم و در موردش حرف میزنیم که اگه چیکار میکرد بهتر بود یا چه کار قشنگی کرد ما هم میتونیم تو زندگی از این روش استفاده کنیم ولی اگر دو تا تئاتر بریم درسته حرف زیاد میشه ولی گیرایی بچه ها در تئاتر دوم کمتر میشه و شاید اثر کمتری داشته باشه برای من راهش مهم نیست برام در درجه اول تاثیری که روی ایلیا میزاره مهمه و این جوری تعداد دفعه های زیادی رو میتونیم با هم سپری کنیم .

ماه و ژیار 

نویسنده : حمیدرضا نعیمی 

کارگردان : علیرضا دهقانی 

نمایش درباره پسری است که مادرش را گم کرده و میخواهد ماه را پیدا کند چرا که باور دارد ماه او را به مادرش میرساند .

شاپرکی که دیروز از پیله بیرون آمده و فردا نیست می شود و پلنگی که حس میکنه به پایان مسیر زندگیش رسیده .

پسرک داستان ما اسمش ژیار بود و اهل کردستان که شبانگاه گذشته دشمن به آبادیشون حمله کرده بود و ژیار با دوستاش به سمت بیابان پناه میبرن که ژیار خیلی از اونها بیشتر دویده و گم شده و راه خانه را گم کرده است ، چون مادرش قبلا به او گفته بود اگر روزی هم را گم کردیم خبر سلامتی هم را از ماه بگیریم و از او بخواهیم راه خانه را به ما نشان دهد .

هر کدام در آرزوی دیدن ماه بودن که نسیم روی صحنه آمد همه جا میچرخید بهشون گفت که ابر سیاه جلوی ماه است میرود تا تلاش کند شاید بتواند آنها را به آرزویشان برساند ولی هر چه تلاش کرد نشد . شاپرک روی پر بال نسیم نشست و پیش ابر سیاه رفت ولی باز حریف ابر سیاه نشد 

شاپرک می خواهد ماه را ببیند تا درک کند چرا همه ی زیباییها مخصوص ماه است . پلنگ که بعد از تنها ماندن از ظلم شکارچیان در دامان ماه بزرگ شده می خواهد با آن وداع کند و ژیار که به مادرش قول داده اگر روزی از هم دور افتادند به ماه نگاه کنند و از حال هم با خبر شوند . 

اما ماه در این شب حیاتی برای این سه موجود بیگناه اسیر دست ابر سیاه است و رخ نشان نمیدهد .  ابر سیاه دوست داره ماه و برای خودش نگه داره نسیم بهش میگی ماه اگر امشب هم برای تو باشه تو رو فردا خورشید به بارون تبدیل میکنه و میای پایین ولی ابر سیاه میگه نه ماه فقط برای منه . پلنگ و شاپرک و ژیار هم سر ماه دعوا داشتن هر کسی می خواست ماه برای اون باشه تا بتونه شب اش رو سپری کنه بلاخره شاپرک گفت : نه من یه شب دیگه ماه و میبینم شما ها کاری که دارید واجب تر از منه ، ژیار هم گفت : منم یه شب دیگه ماه و میبینم که بتونه مامانم رو نشونم بده حق با پلنگ هستش که میگه شب آخر زندگیش هستش . در این موقع ماه از اون بالا اومد پایین همه خوشحال بودن ابر سیاه گفت : با این همه از خود گذشتگی من چطور میتونستم ماه رو برای خودم نگه دارم ماه به همه امید دوباره داد به پلنگ گفت : کی به تو گفته آخر زندگیته ؟؟؟؟ بپر بالا و پایین زندگی کن شاد باش . وقتی ژیار گفت : به من بگو مادرم رو چطوری پیدا کنم ؟؟؟ گفت : ژیار تو فلوت داری بزن برای مادرت اون باید تو رو پیدا کنه تو نمی تونی . ژیار هم روی تخته سنگی نشست و شروع به فلوت زدن کرد تا مادرش رو پیداش کرد .

 

ســفید بـرفــی و هـفــت کــوتــولــه

واقعا هفت تا آدم کوتوله با لباسهای رنگارنگ داستان این نمایش با سفیدبرفی و هفت کوتوله ما توی فیلم دیزنی و کتاب داستانمون خیلی متفاوت بود .

ملکه دستور قتل سفیدبرفی رو داده بود که مستخدم اون چون سفیدبرفی را دوست داشت و می رونست که ذاتأ دختر خوش قلبی هستش اون و تو جنگل رها میکنه و بر میگرده به ملکه میگه مرده . 

سفیدبرفی در حال گریه توی جنگل بوده که با شاهزاده روبه رو میشه و چند تا کوتوله داشتن یواشکی نگاه شون میکردن . ملکه بد جنس از توی آیینه جادویی میبینه که هنوز زیباترین ملکه دنیا نیستش و هنوز سفیدبرفی زنده هستش و شاهزاده داره براش ساز میزنه و آواز میخونه ، خیلی عصبانی میشه و یه جادو میکنه که شاهزاده تبدیل به یه قورباغه عروسکی توی یه  قفس بشه که نتونه کمک سفیدبرفی بکنه سفیدبرفی هم بیهوش میشه و توی این زمان هفت کوتوله داستان ما که چهارتاش خانم و سه تاش آقا بودن اونها رو به خونشون میارن و با یه شعر شاد خودشون رو معرفی کردن و دور سفیدبرفی حلقه زدن و چرخیدن و چند روزی رو با هم سپری کردن و دنبال چاره بودن که شاهزاده رو نجات بدهند . 

ملکه با کلاغش غارغاری که کمی مثل هندی ها صحبت میکرد تصمیم میگیرن که  یه سیب سمی قرمز درست کنن و به سفیدبرفی بدن بخوره که بمیره . 

با تغییر قیافه و لباس هاشون میرن به جنگل سراغ کلبه آدم کوتوله ها و چون قیافه هاشون رو تغییر داده بودن سفیدبرفیاونها رو نشناخت و گول حرفشون رو خورد و سیب سمی رو گاز زد و نقش بر زمین شد تو این فاصله خابالو که یکی از کوتوله ها بوده میاد خونه و صحنه رو میبینه و میره باقی رو خبر میکنه ملکه و غارغاری با شنیدن صدای کوتوله ها قایم میشن ولی اونها پیداشون میکنن ملکه بدجنس توسط مجیک وند خودش از بین میره و ازش یه کلاه و عینک میمونه و کلاغ بخاطر آزادیش راه حل باطل شدن طلسم رو به کوتوله ها میگه با یکی از پرهای دم کلاغ که باید میمالیدن به قفس قورباغه طلسم شاهزاده باطل میشه و با همان پر کلاغ شاهزاده قصه ما کف پای سفیدبرفی مهربون رو قلقلک داد و سفیدبرفی مهربون و خنده روی ما نجات پیدا کرد . در آخر سفیدبرفی و شاهزاده به قصر شاهزاده رفتن که اونجا زندگی کنن و از کوتوله ها بخاطر اینکه اینهمه کمکشون کردن کلی تشکر کردن.

درآخر نمایش بچه ها میتونستن با بازیگرها عکس بندازن ایلیا گفت : من دوست دارم با شکمو عکس بندازم ، اخمو هم توی کادر ما بود عکس انداختم چند تا بعد اخمو با خالت قشنگی گفت میخوای با من هم عکس بگیری ایلیا گفت :تو اخمویی و من اخمو ها رو دوست ندارم .

گــــروفـــالــــو

نمایش هنری گروفالو 

نوشته بهرام جلالی که بر اساس داستانی از جـولیــا دونـالـدسـون است که یکی از بهترین داستانهای دنیاست و به کارگردانی آرش شریف زاده .

داستان یک بچه موش خیالباف و تنبلی است که پدر و مادرش تصمیم میگیرن موشی رو به جنگل بفرستن تا بتونه برای خودش غذا پیدا کنه .

وقتی موشی از خونه میاد بیرون که بره به جنگل برای خودش گردو و پسته پیدا کنه در راه با روح پدر بزرگش مواجه میشه پدربزرگش به کمکش میاد ، البته این روح یه نفر بود با لباس خواب که موشی میتونست ببینه و با پدر بزرگ مشورت کنه و پدربزرگش با موشی هم فکری میکرد بهش اعتماد به نفس داد تا به آخر جنگل بره و کلی گردو پسته جمع کنه ، موشی سر راهش یه روباه بود که البته از روباه بودن فقط یه دم داشت  ، دومین حیوان یه مار بود ، مار جذاب تر و دیدنی تر از همبازیانش بود ، در آخر جغد بود که هیچ نشانی از جغد نداشت البته هر چند تئاتر هنر نمایش و زبان است .

در آخر این موش داستان مابر اساس تخـــیــــل خودش یه موجــــــود خیـــــــالــــــی خیــــلی وحشـــتـنـــاک به نـــام (( گـــــروفـــــالـــــو )) ساخت که این حیوان را به شکل واقعی توصیف کرد و از آنچه این حیوانات میترسیدند بیشتر توضیح میداد به طوری که این حیوانات از خوردن موش کوچولو که همچین دوستی داره صرف نظر میکردن و پا به فرار میذاشتن .

ایلیا که خیلی تحت تاثیر این نمایش قرار گرفته بود مدام بعد تئاتر میگفت مامی من میخوام مثل موشی قهرمان باشم و باهوش بعدا که بزرگ شدم سگ دایی محسن شد برای من بهش یاد بدمبرای همه سگها استخوان پیدا کنه وبهشون بده و کمکشون کنه …

 

ســفـر شـگفت انگیــز

با ایلیا بعد کلاس بسکتبال تصمیم گرفتیم بریم تئاتر تالار هنر که میدان هفتم تیر هستش .

موضوع اون سفرشگفت انگیز بود . به طراحی وکارگردانی مشترک عبدالله آتشانی و مریم آشوری 

نمایش آموزشی بود اما از نوع غیر مستقیم که پسری از خونه در میاد که یک کیسه زباله را توی سطل آشغال بندازه که با پیشنهاد فوتبال روبه رو میشه و کیسه زباله رو وسط کوچه رها میکنه و میره بازی کنه ، که دو موجود عجیب و غریب از کیسه خارج میشن به اسم آقای زباله و آقای آشغال یکی از زباله ها کاغذی و دیگری پلاستیکی بود که این تنوع در طراحی لباس شون هم پیدا بود . 

تلاش دو زباله برای ورود به مخزن و رفتن به آشغال سیتی بود .

دو زباله راههای گوناگونی را برای دست یافتن به هدفشون امتحان میکنن که هر بار شکست میخورن ، که یکی از زیباترین و دلنشینترین صحنه ها که ایلیا محو این صحنه بود و تا مدتها در ذهنش دوست داشت تجربه کنه نمایش پروازشون بود که بالن درست کردن و از بچه ها خواستن که فوت کنن که بالن بتونه بالا بره رویای پرواز رویای شیرین و یکی از کهن ترین آرزوهای انسان است …

شـهـر مــورچــه هـا

شهر مورچه ها به نویسندگی و کارگردانی رضا بیات

شهر مورچه ها داستان مورچه هایی است که وقتی یه بارون زیادی اومد

 سقفخونه شون رو خراب کرده و بعد از خرابی یه دریچه بزرگ ایجاد شده که یه  عنکبوتی وارد لونه شون شده .

این عنکبوت با کلی کلک و حقه ملکه مورچه ها رو راضی میکنه که میتونه بهتر از مورچه ها تعمیر انجام بده ، که سقف لونه زودتر از زمان درست بشه .

ملکه حرفهای عنکبوت و قبول میکنه و عنکبوت با برنامه هایی که داشت چند تا از مورچه ها رو زندانی میکنه که یکی از بچه مورچه ها به اسم موربچه تونست که دست عنکبوت رو رو کنه با هوشیاری راز تار عنکبوت را کشف کرد به ملکه و باقی مورچه ها خبر داد  و مورچه ها با کمک هم تونستن عنکبوت رو گرفتار تار خودش کنن و از خونه شون بیرونش کنن .

یکی از نمایشهای قشنگ بود که حاوی پیغام اتحاد و وحدت بود .

بازی فانتزی بازیگران بدون تن پوش و عروسک طراحی شده بود ، یه کلاه هایی رو سرشون بود که دو تا شاخک کوچیک روش بود . 

در آخر ایلیا دوست داشت با موربچه عکس بندازه .

راز کوه مهربون

با ایلیا و امیر رفتیم سالن آمفی تائتر پارک لاله . ما دقیقا ماشین و این ور پارک کردیم کل پارک و پیاده قدم زدیم من از قبل بلیط رزرو کرده بودم امیر و ایلیا تو محوطه موندن من رفتم تو تا بلیط ها بگیرم دیدم صدای گریه اومد یه مامانی صداش اومد که گفت اشکالی نداره یهو به سمت صدا برگشتم که دیدم آرزو جون و تارا هم اونجا بودن چقدر خوشحال شدم دیدم تارا گریه میکنه گفتم میخوای بریم پیش ایلیا ؟؟؟ موافق بود که با هم رفتیم تو محوطه ایلیا تا را با هم شروع  به بازی کردن تارا اول گفت از چی ناراحته ایلیا کامل گوش کرد بعد گفت خوب ما با هم بازی میگنیم بیا بدوییم کلی دویدن بعد رفتیم تو درها باز شد ردیف اول نشستیم ما تا حالا با ایلیا تائتر اینجوری نرفتیم که عروسک گردون داشت همه لباس مشکی یک دست پوشیده بودن با عروسکهای رنگی که به دست و پاشون بند وصل کرده بودن .

دکورها رو با هر صحنه عوض میکردن که خیلی سریع این کا رو انجام میدادند که ایلیا واقعا محو تماشا می افتاد اصل موضوع برای از خود گذشتگی و کمک به دیگران بود و چند تا موزیک قشنگ هم داشت . 

گرگ مهربون

با ایلیا و مامانا رفتیم فرهنگسرای ابن سینا برای نمایش گرگ مهربون تو فرهنگسرای ابن سینا بود . دومین نمایشی بود که ایلیا میرفت.

داستان سه تا شخصیت داشت یه بزغاله به اسم قندی و یه مامان بزی و یه گرگ مهربون البته دکر زیاد قشنگی نداشت و لباسهاشون هم میتونست قشنگتر باشه مدام ایلیا ازم میپرسید مامان چرا این مامان بزی شاخ نداره ؟چرا فقط گوش داره؟

ایلیا کل نمایش ایستاده بود داستان یه بزغاله بود که مامانش میرفت صحرا بهش سفارش میکرد بیرون نیاد ولی اون گول گرگ مهربون روخورد اومد بیرون و در آخر آقا گرگه خوردش و بعد مامانش اومد نجاتش داد . تو مدت نمایش دو بار بچه ها رو روی صحنه بردن بار ایلیا طول کشید تا رفت یه شعر خوندن و بعد اومدند پایین بار دوم که گفت کدوم یکی از بچه ها دوست داره بیاد بالادیدم ایلیا داره میره که شعر گرگ و گله را خوندن.

از تائتر که اومدیم بیرون ایلیا گفت: مامان بچه ها باید به حرف مامانشون گوش بدن مامان بزی هم گفت کتاب دوست خوبشونه با هیجان کامل تعریف میکرد.

گفتم : ایلیا دیدی اون آقا گرگه قندی رو خورد

گفت : آره. گفتم : گرگه خوبی نبود در جوابم

گفت: (مامان ولی اون گــرگــه با من خیــلی مهـــــــربون بود ) خنده ام گرفته بود.

پسرک نون زنجبیلی/Ginger Beard Man

دوست داشتم مثل همه ایلیا رو زودتر از این حرفها تئاتر ببرم ولی همش فکر میکردم این کار زود است . تا اینکه آقای ترابی گفت که نمایش پسرک نون زنجبیلی هستش و امروز آخرین روزشه ایلیا مرد نون زنجبیلی رو خیلی دوست داشت داستانشم تا حدودی بلد بود .

ما که طبق معمول پنج شنبه شب بود و مهمونی دعوت بودیم و نمی تونستیم کنسل کنیم یهو به فکرم رسید ایلیا میتونه با مامانا بره آدرس و گرفتم بعد کلاسش ایلیا رو آماده کردیم که با مامانا برن توی راه همه دلم پیش ایلیا بود که مامان رو اذیت نکنه مامان هم دلداریم میداد که مامان حواسم هست دیدم اذیت میکنه بر میگردیم . بعد مامان زنگ زد که رسیدن و هنوز در سالن هستن که خیال من راحت باشه . دیگه خیالم راحت شد مامان گفت اینقدر بچه هست که ایلیا توشون گمه دیگه خوشحال بودم که رفتن بلاخره مامان همت کرد وگرنه من مثل قبل باید کنسل میکردم .

نویسنده:ندا ابرارپایدار 

کارگردان:فاطمه ابرار پایدار

البته کل نمایش با پسرک داستان ما فرق داشت یه پدر و مادر مهربون یه پسری داشتند این پسر میره تو جنگل و دیگه بر نمیگرده انگار تو جنگل گم شده بوده. یه روز این مامان و بابا برای اینکه قوی بشن و بتونن کارا شون رو انجام بدن یه نون زنجبیلی بزرگ درست میکنن یه فرشته مهربون میاد و با چوب جادوییش نون زنجبیلی رو تبدیل به یه پسر واقعی بکنه و… ادامه داستان