ایلیا ابرقویی

ایلیا وموجودات زنده

Caterpillar/کرم ابریشم

اردیبهشت ماه سال ۹۳

با ایلیا رفتیم بازارچه تجریش همه بازاچه کرم ابریشم داشتن همه تو جعبه های کوچیک , یکی از درآمدهای کاسب ها شده بود.

من و ایلیا از سه جا خرید کردیم که تو سه سایز کرم داشته باشیم .

وقتی اومدیم خونه چک کردیم که کجا ها درخت توت هست , یه تنگ هایی داشتم به نظرم خوب اومد که ایلیا بتونه مدام چک ش کنه البته همه تذکر دادن که باید توی جعبه یا شونه تخم مرغ باشه تا پروانه بشن البته شاید همه این کارها را هم بکنی ولی پروانه نشه ، که من ترجیح دادم توی ظرف شیشه ای باشه ایلیا بیشتر تار بستن و پیله درست کردن رو به چشم ببینه تا در نهایت پروانه شدن رو . 

ولی سخت بود البته تنگ ما در نداشت فکر میکردم شاید بیرون بیان که تنبل تر از این حرفها بودن ولی خیلی اشتها شون زیاد بود از روز دوم یکی از کرم های بزرگ شروع کرد به پیله تنیدن .

کار ما هم در اومده بود هر روز باید میرفتیم بیرون دنبال برگ توت دیگه درخت توت جلوی خونمون برگ نداشت ، اول جلسه های زبان مون مبحث اصلی مون چرخه زندگی کرم ابریشم بود که تخم ها رشد میکنن تبدیل به لار میشن که ما به اصطلاح خودمون میگیم کرم بعد از اشتها می افتن و شیری رنگ میشن و از طول بدنشان کم میشود که این حالت و مرحله تنیدن پیله میگن و بعر پیله درست میکنن میرن تو پیله وقتی میان بیرون یه پروانه بالغ هستن که به طبیعت بر میگردن تا دوباره به مرحله ی تخم ریزی برسن، کم کم همه کرم ها پیله بستن دو تاشون هم انگار با باقی فرق داشتن اول پوست انداختن .

هر کرم حدود سه هفته توی پیله میموند بعد پروانه میشد البته این کرم ها همه از نوع شب پره بود یعنی نوع مرغوبی نبود که پروانه زیبا ثمره این همه رسیدگی باشه نمیدونم ولی میگن همه این کرم ها از همین نوع هستن .

وقتی پروانه ما از پیله در اومد به دیواره شیشه موندن یک عالمه تخم گذاشتن چند تاشون همون جوری موندن و مردن چند تا هم اومدن بیرون گذاشتم رو گلها توی هوای آزاد ولی همون جا موندن تا باد بردشون .

روی هم رفته تجربه قشنگی بود .

Pigeon/کبوتر

چند روز بود که دوتا کبوتر میامدند توی تراس و کل سبزه های عید ما رو می خوردن یه شب اومدیم امیر در تراس و باز کرد کبوتره پر زد رفت شک کردم رفتم چک کنم که شاید لونه درست کرده باشه که دیدم یه تخم کوچولو قشنگ تو گلدون کوکبم گذاشته .

به ایلیا نشون دادیم وای ی ی خیلی خوشش اومد مدام کنار پنجره بود که این تخم کبوترم کی جوجش در میاد براش دو تا ظرف آماده کردم که ایلیا تو یکی آب ریخت براش و توی یکی دونه .

روز بعد که سر زدیم دیدیم به تخم کبوتره یکی اضافه شده حالا دیگه دو تا داشتیم . ایلیا یه ذوق خاصی داشت مدام ظرفشون و چک میکرد که مبادا خالی باشه .

حدود بیست روز این داستان و داشتیم . 

تا اینکه یه روز دیدیم مدام کبوتره داره به تخم ها نوک میزنه بعد یک ساعت دیدم یه جوجه زرد کوچولو توی لونه  بود وای دومی هم سرش در اومده بود دمش هنوز توی تخم بود که ما دیگه بیشتر حواسمون به ظرف غذاشون بود که مادرشون گرسنه نمونه که مادرش باز میرفت برای بچه ها از بیرون غذا می آورد .

دیگه هر روز ازشون عکس می انداختیم تا بزرگ شدنشون رو ببینیم .

 

حلزون/Snail

رفته بودیم شمال من و ایلیا با مامانا و دایی محسن از جاده چالوس رفتیم بعد رفتیم جنگلهای عباس آباد یه نم نم بارون خیلی خوبی هم میامد بعد از اون رفتیم لب دریا هوا ابری بود ولی سرد نبود وسایل ماسه بازی ایلیا رو آوردیم لب آب به بازی یه عالمه سنگهای قشنگ جمع کردیم برای حیوانهای ایلیا که بتونیم بچینیم.

یه حلزون قشنگ پیدا کردیم که با خودمون آوردیم تو خونه گذاشتم رو درختچه توخونمون یه شب سر جاش موند تکونم نخورد فردا ش یه ظرف براش آماده کردیم چند تا سنگ ایلیا گذاشت توش یکم توش آب ریختیم بعد از یک ربع از صدفش در اومد وای ایلیا ذوق کرده بود مدام میرفت بهش سر میزد اگر در میامد صدام میکرد که بیا ببین دست بهش میزنم میره تو خونش.

جالب این بود ازش پرسیدم پس چرا الان از توصدفش در نمیاد گفت : آخه داره خونه ش و تمیز میکنه.

وای امروز از خواب که بیدار شد دوییده سمته حلزونش میگه مامی هنوز تکون نخورده یعنی هنوز خوابه !!!!! عصری که حلزونش در حال راه رفتن بود از من خواست تا رو دستش بزارم کلی ذوق میکرد که تو دستش راه میره تازه متوجه شده که حلزون وقتی مسیری رو طی میکنه از خودش یه ردی به جا میگذارد و متوجه شد که حلزون یکی از حیواناتی هست که خیلی آروم حرکت میکند.

داشتیم از خونه میامدیم بیرون که گفت مامان من میخوام حلزونم رو ببرم پیش مامانا بزاریم پیش لاک پشتها آخه خیلی تنهاست بخاطر همین همش تو خونه اشه اینجوری میاد بیرون منم میبینمش آوردیم خونه مامانا گذاشتیم تو آکواریم ولی حلزون ما مدام به بالای شیشه چسبیده تا میرازیمش پایین زود رو شیشه میاد بالا.

خرچنگ/Crab

آقای ترابی برامون یه خرچنگ آورد که توی یک سطل ماست سفید بود .

خودش از تو سطل در آورد گذاشت رو سرامیک جالب بود بر عکس همه موجودات خرچنگ فقط به چپ و راست حرکت می کرد نمی تونست مستقیم بیاد .

آقای ترابی کلی برای ایلیا توضیح داد و با هم شمردن که خرچنگ هشت تا پا داره ودو تا دست که مثل قیچی هستش.

با آقای ترابی دو تایی مثل خرچنگ راه میرفتن از چپ میرسیدن به دیوار به راست حرکت میکردن دستهاشون رو هم مثل دست خرچنگ گرفته بودن صحنه قشنگی بود .

وقتی آقای ترابی رفت ما هم به سمت خونه راه افتادیم خرچنگمون رو هم بردیم خونه یه آکواریم داشتیم که خیلی وقت بود دیگه خبری از ماهی توش نبود که ما لاک پشتها رو توش گذاشته بودیم و حالاخرچنگمون رو هم انداخته بودیم اون تو امیر که اومد ایلیا با کلی خوشحالی نشونش میداد طبق معمول من فرد شجاع خانه باید میشدم درش می آوردم از تو آکواریم که ایلیا بازی کنه بعدشم دوباره بذارم تو آکواریم  البته نا گفته نمونه چون ایلیا دوست داشت من با میل این کارو براش انجام میدادم .

هر روز چند بار بهشون سر میزدیم این دوتا لاک پشت ها خرچنگمون رو کلافه میکردن مخصوصا کوچیکه انگار خرچنگه مادرشه مدام زیر اون قایم میشد .

من با ایلیا همه چیز و دوباره یاد گرفتم شاید بگم بهتر از قبل چون اطلاعاتی که ناقص داشتم از قبل کامل میکردم تا برای ایلیا توضیح بدم یا اگر همون جا یه چیزی نمی دونستم با ایلیا دوتایی تو گوگل میگشتیم پیدا میکردیم .بچه ها واقعا دنیای قشنگی دارن .

یه چند ماهی با خرچنگمون زندگی کردیم ایلیا خیلی علاقه بهش نشون میداد .

چند روز تهران بودیم امیربه خرچنگ و لاک پشتها غذا میداد بعد از چند روز که رفتیم دیدم خرچنگه مرده به ایلیا نشونش دادم که ببین این دیگه خوابیده میخواد از پیشمون بره ایلیا کلی نگاش کرد بعد باهاش خداحافظی کرد که بره ما هم خرچنگ گذاشتیم تو باغچه که ایلیا فکر کنه از همون حرکت کرده رفته خونش.

 

سیاه/Black Dog

دایی محسن یه سگ داشت به اسم '' سیاه '' که همه ما دوستش داشتیم حدود ده سال ما سیاه رو داشتیم البته بیشتر از همه با مامانا بودش وقتی اولین بار ایلیا رو دید فقط بوش کرد و رفت یه گوشه خوابید اصلا کاری به بچه ها نداشت یه حس خاصی داشت انگار باید مواظب ایلیا باشه اگر ایلیا خواب بود یه جا میخوابید که تو زاویه دیدش باشه اگر دست و پا میزد از دور گوشهاش با ایلیا تکون میخرد تا وقتی که ایلیا چهار دست و پا بره اونم دنبال ایلیا میرفت . 

ایلیا دیگه تک و توک راه میرفت به هوای اینکه نزدیک سیاه بشه تا ایلیا میرسید بهش سیاه پا میشد جا ش و عوض میکرد و ایلیا دوباره سعی میکرد بره پیش سیاه صحنه های قشنگی بود .

وقتی سیاه بیمارستان بستری بود با مامانا یا با امیر میرفتیم ایلیا رو تو ماشین نگه میداشتیم که حیونهایی که از دامپزشکی میارن رو ببینه که برای هر کدومش کلی دست وپا میزد و یکی از ما میرفتیم تو که سیاه و ببینیم که ایلیا وارد اون محیط نشه که یه موقع براش ضرر نداشته باشه.

سعی میکنم حالا که سیاه پیشمون نیست یادش همیشه باهاهمون باشه واقعا سگ بی نظیری بود .

لاک پشت/Turtle and Tortoise

با ایلیا رفتیم یه مغازه آبزی فروشی رفتیم . پر از ماهی های رنگارنگ بود . با ایلیا دنباله لاک پشت بودیم که یه دفعه تو یک آکواریم پیداش کردیم که تنها بود ما هم آوردیمش خونه که پیشمون باشه.

یه آکواریم داشتیم که برای ماهیهامون بود گذاشتیم برای لاک پشتمون حدود ۵ بعدظهر بود اومدیم خونه از وقتی اومدیم تا وقتی که ایلیا میخواست بخوابه از کنار آکواریم بلند نشد.

صبح که بلند شد اولین سوالی که کرد این بود که

??????? Where is my Turtle

بعد آقای ترابی برامون ۳ تا بچه لاک پشت کوچولو آورد ایلیا خیلی ذوق زده شده بود درس امروزشون شده بود.

بعد توی گوگل سرچ کردن و فرق بین لاک پشت آبی و خاکی رو ایلیا فهمید و متوجه شد که لاک پشت های ایلیا همه آبی هستن .

آقای ترابی لاک پشت کوچولو ها رو برعکس می ذاشت رو دست ایلیا و به ایلیا میگفت بهش بگو بچرخه .


!!!!!!!! iliya : Roll over

بعد از کلاس ما طبق معمول همیشه به سمت مهرشهر حرکت کردیم سه تا بچه لاک پشت مون رو هم بردیم تا مهرشهر ایلیا مدام میپرسید مامی ترتل هام خوبن مامی نیومدن بیرون . اذیتت نمیکنن ؟؟؟؟

وقتی رسیدیم یکی شون مرده بود دوتای دیگه خوب بودن تازه من بهشون دست زدم با ورم نمیشد چون صدفشون یا همون لاک شون نرم بود باور نکردنی بود .

البته یک روز بعدیه اتفاق ناگوار افتاد دیدم یکی از بیبی ترتل ها تو دست ایلیاست که انقدر سفت گرفتتش که مرده وای اصلا صحنه خوبی نبود پسرم نمی دونست چرا میذاره تو آب تکون نمیخوره من هم نتوستم جواب خوبی بدم فقط میتونستم بگم خسته است خوابیده  .

اردک/Duck and Duckling

روز نیمه شعبان بود با مامانا میرفتیم باغ تو راه یه آقایی ایستاده بود و کلی جوجه اردک و جوجه مرغ داشت که میفروخت . ما هم که سرمون درد میکرد برای دردسر سه تا جوجه مرغ خریدیم و شش تا هم اردک البته همه رو خود ایلیا انتخاب کرد هر کدوم و که ایلیا میگفت میخوام فرز از آب در میامد اون آقا باید کلی میدوید تا بتونه بگیردش ایلیا این ور از خنده روده بر شده بود که این آقا چه جوری دنبال اینها میکنه همه برامون گذاشت توی یک کارتون چند تا سوراخ هم روش کرد برای تنفس جوجه ها.

بردیمشون باغ همه اردکها رفتن نو آب و جوجه مرغها تو محوطه میچرخیدن اونجا گربه بود نمیدونستم حواسم باید به جوجه ها باشه یا اردکها باز اردکها قابل کنترل تر بودن بلاخره رفتیم جوجه ها رو دادیم و اردک گرفتیم.

ایلیا هم مایو پوشید که بره باهاشون بازی کنه . ایلیا رفت تو استخر کوچیکه پیش اردکها رفتم از تو صندلی آوردم گذاشتم نزدیک استخر که پیش ایلیا باشم رو کردم به ایلیا دیدم دستش زیر آبه یه چیزی هم تو دستشه تا دید نگاش میکنم جوجه اردک رو از زیر آب آورد بیرون گفتم مامی چیکار میکنی نباید بکنیشون زیر آب اون وقت میمیرن گفت: نه مامی داشت مثل ددی شنا میکرد . یعنی داشته مثل امیر زیر آبی میرفته.
دیگه از ایلیا غافل میشدم به اردکها زیر آبی یاد میداد سرم به کتاب خوندن گرم بوددیدم ایلیا داره از آب میاد بیرون  سرم کردم بالا که ببینم ایلیا چی کار داره که میخواد بیاد بیرون دیدم یه چیزی خورد تو آب ایلیا دوباره رفت تو آب یه اردک دیگه کرفت رفت لب استخر دید دارم نگاش میکنم با ذوق گفت مامی ببین اینها چه جوری پرواز میکنن دیدم اردک بیچاره تو هوا چندتا بال زد افتاد تو آب هم خنده ام گرفته بود هم نمی تونستم چی بگم گفتم مامی اردکها نمی تونن پرواز کنن ولی میتونن شنا کنن بهم گفت: نه مامی تو بلد نیستی اردک تو دستش و پرت کرد اونم چند تا بال زد افتاد تو آب گفت : دیدی مامی بلد بود.

دوتا از اردکها دیگه رو آب نمی موندن یه ور میشدن آوردمشون بیرون با ایلیا با دستمال خشکشون کردیم گذاشتیم تو آفتاب تا دوباره سر حال شدن . دیگه حریف ایلیا نبودم گفتم اردکها خسته شدن میخوان غذا بخورن بخوابن همه جوجه ها میلرزیدن همه رو گذاشتیم تو آفتاب براشون غذا ریختیم که بخورن. تا شب که باغ بودیم ایلیا دنبالشون میکرد بهشون آب و غذا میداد ولی دیگه نذاشتم سمت آب برن.

ملخ/Grasshopper

رفته بودیم پارک پرندگان با آقای ترابی وتارا وآرزو جون خیلی خوش گذشت ناهار هم خونه تارا اینا رفتیم داشتیم میامدیم خونه که تارا ملخ شو برا ایلیا آورد که ما با خودمون بیاریم خونه البته این آقای ملخ البته شایدم خانم ملخه پای جهشش را آقای ترابی کنده بود وای ی ی ی ی ی ی ایلیا خیلی راحت از آقای ترابی یاد گرفته بود کجاشو بگیره و به سمت هوا پرتش کنه تا اونم یه کوچولو بپره.

بردیمش خونه مامانا اونجا گذاشتیمش رو گلدونهای مامانا که از همه گلدونها بیشتر از گلدون فلفل مامان خوشش اومده بود که مدام در حال بالا و پایین از شاخه ها بود ما هم رو برگها قطره ای آب می ریختیم تا ملخه بیاد آب بخوره ایلیا خیلی مواظبش بود که کجا میره چه میکنه .

یه روز بردیمش باغ ایلیا دوباره دمش را گرفت پرتش کرد اونم رفت ایلیا فکر کرد دوباره همونجا ویمونه تا ما بریم دوباره بیاریمش تازه متوجه شد که اون رفته و دیگه نمیشه پیداش کنیم.

کفشدوزک/Ladybird

با ایلیا رفته بودیم باغ گشتیم چند تا کفشدوزک قرمز قشنگ پیدا کردیم اونهایی که رنگشون متمایل به نارنجی بود رو نمی گرفت.

همه رو ریختیم تو یه شیشه و در شیشه رو چندتا سوراخ کردیم که اکسی‍‍‍‍ژن بهشون برسه خلاصه آوردیمشون خونه تا چند روز مهمونمون بودن میرفتیم تو حیاط براشون مورچه با برگ تازه می آوردیم البته اگر برگی که شته داشت رو پیدا میکردیم که عالی بود.

تو خونه کارمون شده بود کفشدوزک بازی از تو شیشه میاوردیم بیرون می گذاشتیم رو دستمون می رفت سر انگشتمون ما هم انگشتمون رو میاوردیم بالا تا کمکش کنیم پرواز کنه.

بعد چند روز ایلیا رو راضی کردم که این کفشدوزکها دلشون برای خانواده شون تنگ شده و میخواهند از پیش ما برن و ایلیای مهربون خیلی خوشحال گفت باشه ولی بهشون بگو دوباره بیان.

با هم در شیشه رو باز کردیم گذاشتیم رو چمنها برن.

 

فنچ/Bird

رفته بودیم خونه دایی مجتبی (دایی کوچک من) یه عالمه پرنده داره مثل مرغ عشق و فنچ وبلبل ومینا و اردک ومرغ وخروس البته ماهی و خرگوشم داره . ایلیا خیلی دوست داره وقتی میخوایم بریم اونجا از همه بیشتر بلبل دایی رو دوست داره که دست آموزوقتی از تو قفس درشون میاری پر میزنن تو هوا میان رو دستت که نگه داشتی میشینن ایلیا هم حال میکنه اتفاقا چند دفعه هم رو سرش نشستن .

موقع اومدن دایی به ایلیا سه تا فنچ داد ما هم تو قفس گذاشتیم که ببریم خونه شب جمعه بود مهمونی خونه آقاجون امیر ماشین و آورد تو حیاط آقاجون اینا که وسیله توش داره بیرون نا امنه .

ایلیا تو اتاق رفت با بچه ها بازی کنه منم مشغول چایی خوردن شدم یه هو آقاجون دم پنجره گفت امیر بچه تو تنها تو حیاطه منم مصمم گفتم نه تو اتاقه امیر رفت دم پنجره دید ایلیا ست وای مردم و زنده شدم پنج دقیقه نبود که رفت پیش عرشیا اصلا بلد نبود درو باز کنه تا حالا تنهایی از پله ها پایین نرفته بود وای قلبم کفه دستم بود اینقدر تند میزد نفهمیدم چه جوری رفتم تو حیاط گفتم: مامی چرا اومدی پایین ؟؟؟؟؟؟

گفت:اومدم ببینم بلبلها هستن هنوز.

خلاصه به خیر گذشت بعدا فهمیدم پرستار مادر جون داشته میرفته تو حیاط در سالن و باز گذشته دیده ایلیا داره پشتش میره تو حیاطم حواسش بوده چون داشته سفارش شام به آ‍‍ژانس میداده که بره بگیره بیاره.

شب فنچها رو بردیم خونه تو آشپزخونه براش یه جا درست کردیم صبح بیدار شدم رفتم تو اتاق ایلیا دیدم ایلیا سر جاش نیست حدس زدم رفته پیش فنچها یواش اومدم از اتاق بیرون دیدم قفس برداشته گذاشته رو زمین هرچی بیسکویت با کشمش رو میز بوده انداخته تو قفس بهش صبح بخیر گفتم بدونه اینکه جوابه من رو بده گفت:من به بلبلها صبحانه دادم خوردن دیگه سیر شدن .

سعی میکردیم صبحها فنچها رو بذاریم تو تراس تا هوا بخورن چند ساعتی بیرون باشن هواشون عوض بشه بعد از یک هفته که مدام این کارو انجام میدادیم یه روز سایه یه گربه تو شیشه دیدم نمیدونم چه جوری رفته بود رو نرده بلند شده بود با دست میزد به قفس که به موقع رسیدم فنچها رو آوردم تو.

یه روز مشغول دونه ریختن بودیم با ایلیا به زحمت جا دونی رو در آوردم درو بستم ولی قفل نزدم که دوباره جای غذاشون رو بذارم سر جاش اومدم توش دونه بریزم دیدم ایلیا گفت : مامی بلبلها رفتن دور بزنن گفتم زود بیان . دیدم بله آقا درو باز کرده اونها هم رفتن رو درخت نشستن در قفس دو روز همون جا باز گذاشتم که شاید به هوای دونه برگردن تو تراس دونه ریختم ولی دیگه خبری ازشون نشد .