ایلیا ابرقویی

ایلیا در سفر

ایلیا در سنگاپور/Singapor

امیر همیشه برنامه مسافرت رو به عهده من میذاره و خودش فقط بار مالی رو بعهده میگیره البته همه گزارشها رو بهش میدم برای هتل گفت از بهترین هتل را رزرو کن .هتل شرایتون رو انتخاب کردیم وقتی رسیدیم واقعاََ راضی بودیم تو مسافرت اولین چیز مهم از نظر من ساز مخالف نزدنه که به همه خوش بگذره .

وقتی رسیدم یه استراحت کوچک کردیم ایلیا عاشق اینه بره هتل فقط رو تخت با امیر بازی کنه یا روی تخت بپر بپر کنه از هتل اومدیم بیرون یه دوری تو شهر زدیم فوق العاده بود بیخود لقب چهارمین کشور دنیا رو از نظر اقتصادی دریافت نکرده .

کیش

بابا جون برای کادویی ولنتاین بهمون بلیط کیش داد که ما هم باهاشون بریم کیش آخه اونجا نمایشگاه داشتنکه همه دور هم باشیم امیر نتونست بیاد من و ایلیا و مامانا وخاله نسرین با هم رفتیم تو فرودگاه دایی محسن با علی شیری اومد دنبالمون خیلی مسافرت خوبی بود اولین بار بود ایلیا اومده بود کیش یه خونه دربست اجاره کرده بودیم تو بهترین منطقه کیش که همه با هم باشیم .

وای کنار دریا به نظر من بهترین جای کیشه

همدان

جزء یکی از بهترین مسافرتهامون بود . عمو حسین با خانواده اش هر سال کریسمس میان ایران که ما سعی میکنیم وقتمون آزاد کنیم همه جا باهاشون بریم واقعا خوش مسافرت هستن .

مخصوصا که ایلیا با ایدن تقریبا همبازین من هم از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون ایدن بیشتر انگلیسی حرف میزد ایلیا هم سعی میکرد خودش و بهش برسونه و هم بتونه اصطلاحات رو ازش یاد بگیره . 

برای صبحانه چند جور مربا بردم  و پنیر و کره و خامه و سر راهم نون تازه گرفتیم و تو راه یه جا ایستادیم صبحانه خوردیم .

تو همدان همه جاهای دیدنیش و دیدیم واقعا بی نظیر بود

آرامگاه بابا طاهر عریان که مربوط به دوره معاصر هستش .

آرامگاه بو علی سینا فیلسوف و دانشمند و طبیب مشهور ایرانی که در مرکز شهر بود .

یکی از جاهای فوق العاده دیدنیش غار علیصدر که بیرون از شهر بود که تنها غار تالابی ایران و از معدود غارهای آبی جهان است . 

 تو سرمای دیماه ما توی غار کاپشن وپالتومون رو در آوردیم برای ایلیا فوق العاده بود چون با قایقهای پدالی رفته بودیم تو اونجا محو تماشای اطراف بود معلمشم راین شده بود برای ایلیا و ایدن توضیح میداد .

چون وقت داشتیم تصمیم گرفتیم بریم کرمانشاه که جاهای دیدنی اونجا رو هم ببینیم . در اصل کرمانشاه یکی از شهرهای باستانی ایران است و گفته میشود آن را طهمورث دیوبند ، پادشاه افسانه ای پیشدادیان ساخته و برخی نیز بنای آن را به بهرام پادشاه ساسانی نسبت میدهند . 

طاق بستان یا طاق وستان در سمت راست ورودی شهر است ، مجموعه ای از سنگ نگاره ها و سنگ نوشته های دوره ساسانی که با فضای مرکبی از کوه و چشمه آب منظره ی بی نظیر و چشم اندازی دل انگیز وجود دارد .

بعد از ورود اولین سنگ نگاره به اردشیر روم تعلق دارد . اردشیر بین اهورا مزدا و میترا قرارگرفته است . بعد از این نقش طاق کوچکی قرار دارد که پیکره شاپور دوم و پسرش شاپور سوم بر آن دیده میشود .

بعد به کتیبه بیستون رفتیم وای فوق العاده بود . 

متن کتیبه بیستون در سال ۵۲۲ پیش از میلاد به دستور هنری راولینسون افسر جوان انگلیسی به شرح جنگهای ۲.۵ ساله داریوش و مبارزات او برای رسیدن به سلطنتش.

در حدود هزار سال بعد داریوش به فرمان خسرو دوم ساسانی در کوه بیستون دیواره حجاری شده عظیمی تراشیده شد .

اهالی منطقه حجاری ها را کار فرهاد کوه کن می دانند ، معتقدند که فرهاد در عشق شیرین زن خسرو پرویز بدین کار سنگین تن داده که مردم آنرا تخت فرهاد میخوانند .

طول دیواره ۱۸۰ متر است و در هیچ نقطه ای از ایران هیچ کوهی به این اندازه تراشیده نشده است .

ما از کوه خیلی بالا رفتیم هوا هم آفتابی بود و واقعا کوه پیمایی کردیم بچه ها خیلی زود تر از ما رسیدن نا گفته نمونه که تا قسمت تخت فرهاد نتونستیم بریم ولی از پایین هم میشد جلا و شکوهش و دید .خیلی از جاها در حال باز سازی بود که روش رو بسته بودن که ما نتونستیم ببینیم . واقعا بی نظیر بود و دیدنی .

یزد/Yazd

اولین مسافرت ایلیا بود .

۱۵ روزش بود ما رفتیم یزد اونجا یه خونه داشتیم چون هنوز امیر دانشگاه میرفت اونجا مستقر بود . به خاطر اینکه در کنار هم باشیم از تهران با ماشین رفتیم یزد کل راه تو بغل من خوابید ما فکر میکردیم تو راه اذیت کنه ولی حتی یه گریه کوچکم نکرد.

روزای خوبی تو یزد داشتیم سه تایی تنها بودیم من و امیر با اینکه تجربه ایی نداشتیم ولی اصلا خودمون و نباختیم با شرایطم خیلی راحت کنار اومدیم.

اکثر شبها با امیر ایلیا رو آماده میکردیم میرفتیم که آب میوه میخوردیم یه دور کوچیکم میزدیم خیلی مزه داشت ایلیا کم کم نور و تشخیص میداد تو بغل من تو ماشین دراز کشیده بود ولی با چشمهاش تیرهای چراغ برق وسط بلوار و چک میکرد .

*اولین باری که میخواستیم ایلیا رو دوتایی حموم ببریم قشنگ بود من تو حموم بودم و حموم رو آماده کردم که امیر ایلیا رو داد به من همه حرفهای مامان تو گوشم بود با احتیاط کامل شستمش وای یه دلهره ایی داشتم هیچ وقت یادم نمیره دادمش به امیر تا لباس تنش کنه تا امیر لای حوله پیچیدش زود خودم و رسوندم که دست تنها نباشه چون دفعه اولمون بود خیلیییییییی بیش از حد وسواس به خرج دادیم از دفعه های بعد بهتر شده بودیم .

*اولین واکسن ایلیا که بدو تولد بود تو بیمارستان زده بودن و دومین واکسن که باید تو دو ماهگی زده میشد تو یزد بوده تنها خیلی دقیق بودم که همون روز بزنم فکر میکردم اگه یه روز این ور اون ور بشه خیلی بی فکرم اون روز یه روز سرد برفی بود اونم با سوز کویر خیلی سرد بود همه پروازها با تاخیر انجام میشد مامانم قرار بود بیاد که تنها نباشم که از شانس پروازش تاخیر داشت و معلوم نبود چه ساعتی میرسه چاره ایی نداشتم تن ایلیا لباس گرم کردم یه ساک بزرگم ورداشتم شاید با لباسهایی که برداشته بودم میشد ایلیا یه مسافرت دو روزه بره انگار کجا میخواستم برم زنگ زدم تاکسی اومد لباس پوشیدم از پله ها آمدم پایین تا رسیدم به حیاط  دیدم تاکسی منتظرمه .

راننده تاکسی برگشت بهم گفت اوغور بخیر خانم تو این هوا بچه رو زدی زیر بغلت کجا بری …

وای انقدر ناراحت شدم که گفتم آقا اگر واجب نبود نمیامدم بیرون ما رو ببر مرکز بهداشت میخوام برای پسرم واکسن بزنم دیگه راننده چیزی نگفت و حرکت کرد دم درب مرکز بهداشت گفتم منتظر بمونه تا بیام وای یه قطره فلج اطفال بود که عالی خورد مزه مزه ام میکرد ولی یه واکسن زد تو ران پاش گریه اش رفت هوا باید پاش و سفت میگرفتم که تکون نده اعصابم بد جوری خورد شده بود با اون گریه بغلش کردم رفتم یه قطره تب بر خریدم رفتم خونه بیتاب شده بود مدام ناله میکرد خیلی سخت بود همش تو بغلم بود راهش میبردم که بتونه راحت بخوابه دم غروب بود دیدم مامان با امیر هم زمان رسیدن .شب سختی بود با مامان دوتایی تا صبح بیدار بودیم که تبش بالا نره . چون زمان امتحانهای امیر بود نمی تونست هیچ کمکی بهم بکنه کلاَ خوابم رو با ایلیا میزون کرده بودم که تنهایی و بیخوابی از پا درم نیاره ناگفته نمونه امیر اصلاََ نمی ذاشت به غذا درست کردن فکر کنم .

*دوست امیر و خانومش ما رو دعوت کردن ده بالا اونجا ویلا داشتن ده بالا یه منطقه خوش آب و هوایی توی یزد است که برف میاد و هوای خنکی داره تابستونش که حرف نداره یادش بخیر چه قدر با امیر پنج شنبه ها یا جمعه ها به قصد یه چایی خوردنم که شده بود میرفتیم .

امیر  و محسن زود تر رفتن تو ویلا بخاری ها رو روشن کردن رختخواب ها رو در آوردن رو زمین انداختن که هم زمین سرد بود رو زمین نشینیم هم رختخوابها گرم بشن یه نیم ساعتی من و سمیرا جون وایلیا تو ماشین نشستیم تا آقایون اومدند دنبالمون و خدایی ویلا رو خوب آماده کرده بودند که ما میریم راحت باشیم شب خیلی سختی بود می دونستم ایلیا شب بیدار میشه و مدام بیدار بودم که زود تر به ایلیا برسم که بچه ها خوابیدن با صدای ایلیا بیدار نشن ایلیا شب ما بین خودم با امیر خوابید که جاش گرمتر باشه صبح وقتی دوست امیر بیدار شد گفت واقعاََ پسرتون حرف نداره ما انگار با بچه کوچک نخوابیدیم و فکر کرد ایلیا اصلاََ بیدار نشده وقتی دید من حتی چندین دفعه پمپرز ایلیا رو هم عوض کردم و پسرم اینفدر گل بوده  که اذیت شون نکرده گریه کنه از خواب بیدارشون کنه تعجب کرده بود ما واقعاََ روز های خوبی رو با هم تو یزد داشتیم  . 

 *ما قبل ازاینکه ایلیا به دنیا بیاد یزد بودیم و تعطیلات با امیر میامدیم تهران و اگر من میخواستم بیام شب با قطار میامدم که صبح برسم یه شب میموندم دوباره بر می گشتم

تواین مدت خانواده من اومدن بهمون سر زدن و مامانی و عمه هم اومدند ولی بابایی اصلاََ نیومد یعنی همیشه کار اولویت داشت ولی بخاطر ایلیا بلاخره با مامانی یه شب اومدند یه چمدومه بزرگ با خودشون آوردند که تو فرودگاه مسؤل بازرسی چمدونها گفته تو چمدونتون چی دارید باز کنید بابا گفته خنده تون میگیره باز کنم وقتی در چمدون و باز کرده آقا دیده یه عالمه پوشک مارک پمپرس با بسته بندی زرد گفته نوه من تو یزدِ دو ماهه شه رفتیم دنبالشون فرودگاه بعد شام رفتیم بیرون بعد اومدیم خونه بابا کلی با ایلیا حرف میزد قربون صدقه اش میرفت مامان میذاشت بابا بیشتر بغلش کنه در کنارشون شب خوبی داشتیم .

*ایلیا شبها اذیت میکرد نمی خوابید مامانی از تهران شربت گ … گرقته بود با خودش آورد که این برای دل درد بچه ها فوق العاده اس امیر گفت ندید به بجه بدتر میشه ولی مامان گفت خوابید میدیم وای شربت و به ایلیا دادیم مگه این بجه بیدار گریه اش می افتاد امیر که اصلاََ با صدا بیدار نمی شد بیدار شد اومد ایلیا رو گرفت گفت دارو به بچه دادید به بچه نساخته .

*به نظرم ایلیا سینه اش خس خس میکرد با امیر هماهنگ کردیم بردیمش یه دکتر کودکان که به نظرم دکتر جا افتاده ایی بود یه داستانی برام تعریف کرد که یه توی یه شهری یه پشه ایی بوده وقتی نیش میزده فرم پای انسان تغییر میکنه تو این شهر یه توریست میره مردم به زور میبرنش دکتر که این مریضی داره پاهاش مثل پای ما نیست . گفت‌: دخترم حکایت همونه دخترم پسر تو مریض نیست نیارش که از باقی بچه ها مریضی نگیره .