ایلیا ابرقویی

ســفید بـرفــی و هـفــت کــوتــولــه

واقعا هفت تا آدم کوتوله با لباسهای رنگارنگ داستان این نمایش با سفیدبرفی و هفت کوتوله ما توی فیلم دیزنی و کتاب داستانمون خیلی متفاوت بود .

ملکه دستور قتل سفیدبرفی رو داده بود که مستخدم اون چون سفیدبرفی را دوست داشت و می رونست که ذاتأ دختر خوش قلبی هستش اون و تو جنگل رها میکنه و بر میگرده به ملکه میگه مرده . 

سفیدبرفی در حال گریه توی جنگل بوده که با شاهزاده روبه رو میشه و چند تا کوتوله داشتن یواشکی نگاه شون میکردن . ملکه بد جنس از توی آیینه جادویی میبینه که هنوز زیباترین ملکه دنیا نیستش و هنوز سفیدبرفی زنده هستش و شاهزاده داره براش ساز میزنه و آواز میخونه ، خیلی عصبانی میشه و یه جادو میکنه که شاهزاده تبدیل به یه قورباغه عروسکی توی یه  قفس بشه که نتونه کمک سفیدبرفی بکنه سفیدبرفی هم بیهوش میشه و توی این زمان هفت کوتوله داستان ما که چهارتاش خانم و سه تاش آقا بودن اونها رو به خونشون میارن و با یه شعر شاد خودشون رو معرفی کردن و دور سفیدبرفی حلقه زدن و چرخیدن و چند روزی رو با هم سپری کردن و دنبال چاره بودن که شاهزاده رو نجات بدهند . 

ملکه با کلاغش غارغاری که کمی مثل هندی ها صحبت میکرد تصمیم میگیرن که  یه سیب سمی قرمز درست کنن و به سفیدبرفی بدن بخوره که بمیره . 

با تغییر قیافه و لباس هاشون میرن به جنگل سراغ کلبه آدم کوتوله ها و چون قیافه هاشون رو تغییر داده بودن سفیدبرفیاونها رو نشناخت و گول حرفشون رو خورد و سیب سمی رو گاز زد و نقش بر زمین شد تو این فاصله خابالو که یکی از کوتوله ها بوده میاد خونه و صحنه رو میبینه و میره باقی رو خبر میکنه ملکه و غارغاری با شنیدن صدای کوتوله ها قایم میشن ولی اونها پیداشون میکنن ملکه بدجنس توسط مجیک وند خودش از بین میره و ازش یه کلاه و عینک میمونه و کلاغ بخاطر آزادیش راه حل باطل شدن طلسم رو به کوتوله ها میگه با یکی از پرهای دم کلاغ که باید میمالیدن به قفس قورباغه طلسم شاهزاده باطل میشه و با همان پر کلاغ شاهزاده قصه ما کف پای سفیدبرفی مهربون رو قلقلک داد و سفیدبرفی مهربون و خنده روی ما نجات پیدا کرد . در آخر سفیدبرفی و شاهزاده به قصر شاهزاده رفتن که اونجا زندگی کنن و از کوتوله ها بخاطر اینکه اینهمه کمکشون کردن کلی تشکر کردن.

درآخر نمایش بچه ها میتونستن با بازیگرها عکس بندازن ایلیا گفت : من دوست دارم با شکمو عکس بندازم ، اخمو هم توی کادر ما بود عکس انداختم چند تا بعد اخمو با خالت قشنگی گفت میخوای با من هم عکس بگیری ایلیا گفت :تو اخمویی و من اخمو ها رو دوست ندارم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>