ایلیا ابرقویی

ماه و ژیار

چهارشنبه ها شب امیر تهران نمیاد با دوستاش میرن والیبال و چون خسته هستش تو خونه مهرشهر میمونه ما با ایلیا بیشتر برنامه میذاریم که بریم تئاتر که هم تنهایی سخت بهمون نگذره هم ایلیا به برنامه های نمایشی برسه .

تالار هنر همیشه دو تا تئاتر داره ولی من ترجیح میدم هر دفعه یه تئاتر برم چون همیشه برنامه داشته باشیم و بعدش راجب تئاتر صحبت کنیم نکات خوب رو با هم چک میکنیم و در موردش حرف میزنیم که اگه چیکار میکرد بهتر بود یا چه کار قشنگی کرد ما هم میتونیم تو زندگی از این روش استفاده کنیم ولی اگر دو تا تئاتر بریم درسته حرف زیاد میشه ولی گیرایی بچه ها در تئاتر دوم کمتر میشه و شاید اثر کمتری داشته باشه برای من راهش مهم نیست برام در درجه اول تاثیری که روی ایلیا میزاره مهمه و این جوری تعداد دفعه های زیادی رو میتونیم با هم سپری کنیم .

ماه و ژیار 

نویسنده : حمیدرضا نعیمی 

کارگردان : علیرضا دهقانی 

نمایش درباره پسری است که مادرش را گم کرده و میخواهد ماه را پیدا کند چرا که باور دارد ماه او را به مادرش میرساند .

شاپرکی که دیروز از پیله بیرون آمده و فردا نیست می شود و پلنگی که حس میکنه به پایان مسیر زندگیش رسیده .

پسرک داستان ما اسمش ژیار بود و اهل کردستان که شبانگاه گذشته دشمن به آبادیشون حمله کرده بود و ژیار با دوستاش به سمت بیابان پناه میبرن که ژیار خیلی از اونها بیشتر دویده و گم شده و راه خانه را گم کرده است ، چون مادرش قبلا به او گفته بود اگر روزی هم را گم کردیم خبر سلامتی هم را از ماه بگیریم و از او بخواهیم راه خانه را به ما نشان دهد .

هر کدام در آرزوی دیدن ماه بودن که نسیم روی صحنه آمد همه جا میچرخید بهشون گفت که ابر سیاه جلوی ماه است میرود تا تلاش کند شاید بتواند آنها را به آرزویشان برساند ولی هر چه تلاش کرد نشد . شاپرک روی پر بال نسیم نشست و پیش ابر سیاه رفت ولی باز حریف ابر سیاه نشد 

شاپرک می خواهد ماه را ببیند تا درک کند چرا همه ی زیباییها مخصوص ماه است . پلنگ که بعد از تنها ماندن از ظلم شکارچیان در دامان ماه بزرگ شده می خواهد با آن وداع کند و ژیار که به مادرش قول داده اگر روزی از هم دور افتادند به ماه نگاه کنند و از حال هم با خبر شوند . 

اما ماه در این شب حیاتی برای این سه موجود بیگناه اسیر دست ابر سیاه است و رخ نشان نمیدهد .  ابر سیاه دوست داره ماه و برای خودش نگه داره نسیم بهش میگی ماه اگر امشب هم برای تو باشه تو رو فردا خورشید به بارون تبدیل میکنه و میای پایین ولی ابر سیاه میگه نه ماه فقط برای منه . پلنگ و شاپرک و ژیار هم سر ماه دعوا داشتن هر کسی می خواست ماه برای اون باشه تا بتونه شب اش رو سپری کنه بلاخره شاپرک گفت : نه من یه شب دیگه ماه و میبینم شما ها کاری که دارید واجب تر از منه ، ژیار هم گفت : منم یه شب دیگه ماه و میبینم که بتونه مامانم رو نشونم بده حق با پلنگ هستش که میگه شب آخر زندگیش هستش . در این موقع ماه از اون بالا اومد پایین همه خوشحال بودن ابر سیاه گفت : با این همه از خود گذشتگی من چطور میتونستم ماه رو برای خودم نگه دارم ماه به همه امید دوباره داد به پلنگ گفت : کی به تو گفته آخر زندگیته ؟؟؟؟ بپر بالا و پایین زندگی کن شاد باش . وقتی ژیار گفت : به من بگو مادرم رو چطوری پیدا کنم ؟؟؟ گفت : ژیار تو فلوت داری بزن برای مادرت اون باید تو رو پیدا کنه تو نمی تونی . ژیار هم روی تخته سنگی نشست و شروع به فلوت زدن کرد تا مادرش رو پیداش کرد .

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>