ایلیا ابرقویی

جاجرود/River side

کلاس امروز در فضای باز بود که کاملاََ پیکنیک شد آقای ترابی گفته بود یه ماهی بگیریم آماده کنیم و کباب پز هم بیاریم که بچه ها روی ذغال کباب کنند . عمو رضا از یزد اومده بود که قرار گذاشتیم عمو رضا را هم ببریم و امیر رو هم راضی کردم که یکبار با هام بیاد و اردو های ما رو ببینه آخه امیر همیشه گرفتار کاره همیشه به فکر اینه ما چیزی کم نداشته باشیم حاضر با ما نیاد به کاراش برسه ولی به ما نمیگه نرید چون دوست نداره که برای ایلیا تو زندگی چیزی کم گذاشته باشه و امیدوارم به ایلیا بتونم یاد بدم همیشه قدر زحماتی رو که براش کشیده رو بدونه ماه رمضان بود امیر و آقای ترابی

آقای ترابی کنار جاده منتظرمون بود رسیدیم کنارشون سلام کردیم و قرار شد بریم کنار رودخونه یه جا بشینیم ایلیا یک کلاه سبز سرش بود همینکه آقای ترابی رو دید گفت :

My hat is Green , Mr Torabi's hat is Red.

عمو رضا تو ماشین جا خورده بود که ایلیا فوق العاده است . که تونست بگه کلاهِ آقای ترابی

بعد کنار رودخانه وسایلمون رو بردیم زیر انداز پهن کردیم با آرزو سفره صبحانه برای خودمون چیدیم وای ی ی ی ی امیر که نون و پنیر و گوجه وخیار و دید طاقت نیاورد گفت از تهران چند کیلومتر اومدیم رضا گفت خیلی لومدیم قبول باشه بیا دور هم میچسبه وای ی ی ی همه مشغول صبحانه خوردن شدیم  ناگفته نمونه آقای ترابی همچنان روزه ماند  .

بعد ایلیا و تارا و آقای ترابی رفتند توی رودخانه که توی آب چی هست ؟؟؟ چه حیوونی میتونن پیدا کنن ؟؟؟

ما هم که مشغول چای خوردن بودیم که دیدیم بچه ها صدامون میکنن یه خرچنگ کوچک مرده پیدا کردن و بعد بچه ها کلی سنگ بر میداشتند مینداختن تو آب وای ایلیا یه سنگهایی بر می داشت به چه بزرگی و پرت میکرد تو آب

کلی بچه ها آب بازی کردن تا کم کم دیگه لجبازی ها داشت شروع میشد که آمیر و آقای ترابی منقل و آماده کردن شروع به باد زدن کردن که امیر خسته شد نشست وای آقای ترابی مشغول شد بعد ماهی ها رو گذاشتیم رو آتیش و کباب کردیم . بعد من چند تا لیمو ترش آورده بودم نون هم از صبح داشتیم البته بماند که ما نه قرار گذاشتیم که تا دوازده تموم بشه  ولی به ناهار ختم شد که همگی مشغول خوردن شدیم ایلیا که عاشق ماهی خوردن بود مهلت به من نمیداد تحرکم داشت گرسنه شده بود ولی تارا بازی بازی بهش آرزو غذا میداد که زود بخورکه عمو رضا نخوره که عمو رضا لقب عمو ماهی خوار رو گرفت .

بعد بچه ها خسته روی زیر انداز نشستن که ما یکم ورقم بازی کردیم واقعاََ به همه خوش گذشت

وقتی سوار ماشین شدیم ایلیا هنوز کمربندش و نبسته بودم خوابش برد تارا هم همینطور ولی بعداََ به آرزو شکایت کرده بود که من ازش خداحافظی نکرده بودم .

One Response to جاجرود/River side

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>